راز نبوغ انشتین،راز نیمکره راست مغز انسان،مطالبی در باره ادیسون و جان دیوئی،معروفترین فیلسوفان امریکایی

 www.zibaweb.com  زیبا وب ،سایت مفید برای خانواده های ایرانی

گرد آوری حمید رضا ترکمندی سایت زیباوب

 

 

 راز نبوغ انشتین

لابد قبول دارید که آلبرت اینشتین یکی از بزرگترین نوابغ عالم است. ولی آیا می‌دانید که تحقیقات نشان داده‌اند که اینشتین فردی بوده که در انجام امور بیشتر از سمت راست مغز خود استفاده می‌کرده است؟
قوی‌ترین کامپیوتر دنیا درست در مابین گوش‌های شما قرار دارد. این کامپیوتر که ظرفیت آن یک میلیون بار بیش‌تر از قوی‌ترین کامپیوترهای موجود در دنیاست، همان مغز خارق‌العاده انسان است. خیلی جالب است که هنوز هیچ بشری قادر نشده تمامی ظرفیت‌های آن را کشف کند. بحث نیمکره‌های مغزی و عملکرد آنان مسلما توجه بسیاری از شما را به‌خود معطوف کرده است. جالب است بدانید که اکثر نوابغ علمی بزرگ نظیر ون‌گوگ، اینشتین و یا امیلی‌دیکین‌سن (شاعر معروف امریکایی) از سمت‌راست مغز خود بیشتر استفاده می‌کرده‌اند.
اما یک سوِال خنده‌دار: آیا تابه‌حال از خود پرسیده‌اید که هر فردی چند تا مغز دارد؟ حتما می‌خندید و می‌گویید که خب معلوم است که یک مغز بیشتر ندارد. ولی حقیقت این است که مغز توسط یک شیار از وسط به دو نیمکره چپ و راست تقسیم می‌شود و به‌نظر می‌رسد که هر کدام از آنها جهت انجام رفتارهای ویژه‌ای اختصاصی شده‌اند. مثلا نیمکره چپ مغزی بیشتر جهت انجام اموری نظیر تکلم، ریاضیات و منطق فعال است، حال آنکه نیمکره راست بیشتر به تصور و تجسم‌های فضایی، تشخیص رنگ و چهره، تخیل و موسیقی می‌پردازند. البته ذکر این موضوع به این معنا نیست که هر نیمکره فقط یک کار می‌کند و نیمکره دیگر آن کار را انجام نمی‌دهد یا از آن چیزی نمی‌داند، بلکه به‌دلیل آنکه این دونیم کره به‌توسط یک باند ضخیم به‌نام رابط مغزی که حاوی 200 تا 520 میلیون رشته عصبی است با یکدیگر در ارتباطند و اطلاعات را ردوبدل می‌کنند، هر نیمکره از کارکرد نیمکره دیگر آگاهی دارد.
لابد تاکنون با افرادی برخورد داشته‌اید که معتقدند چهره اشخاص را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنند ولی در بخاطر سپردن اسم آنها مشکل دارند. این افراد در واقع جزو کسانی هستند که مغز راست‌شان توانایی‌های بیشتری دارد. آرتور کاستر در کتاب معروف خود به‌نام روح در ماشین، میل‌ به جنگ و ویرانگری را ناشی از عدم رشد نیمه‌راست مغزی می‌داند، همچنین طبق بررسی‌های محققان، ‌افرادی که فقط با مغز چپ خود فکر یا عمل می‌کنند، بیش از سایرین بیمار شده و مستعد آسیب و انجام اشتباه در زندگی خود هستند و اصولا خیلی موفق نیستند. ولی در طرف مقابل، افرادی که با مغز راستشان فکر می‌کنند،‌سالم‌تر بوده و کمتر مستعد آسیب هستند و اشتباهات کمتری در زندگی خود مرتکب می‌شوند.در کل، 90 درصد مردم با سمت چپ مغز خود فکر می‌کنند در حالی‌که فقط 10 درصد مردم از نیمکره راست مغزشان جهت تفکر استفاده می‌کنند. اکثر مردم تنها از یک نیمه مغز خود استفاده می‌کنند و خیلی از طرف مقابل کار نمی‌کشند مگر در موارد خاصی که نیاز به ارتباط بین دو نیمکره باشد که حتی در آن صورت نیز این ارتباط توام با ضعف است. بررسی‌ها نشان داده‌اند که هرگاه نیمکره ضعیف‌تر مغزی ترغیب به همکاری با نیمکره‌ قوی‌تر شود، افزایش فوق‌العاده‌ای در مجموع توانایی و کارآیی آنها حتی تا حد 5 تا 10 برابر دیده می‌شود.
به‌طور کلی، هر نیمکره مغزی دارای امواجی با فرکانس‌های خاص خود است به‌طوری‌ که فرکانس امواج مغزی در سمت چپ مغز در حدود 20 سیکل‌ در ثانیه است در حالی که، فرکانس امواج سمت ‌راست در حدود 10 سیکل‌ در ثانیه است (فرکانس آلفا.) این فرکانس‌ها شبیه به حالتی هستند که در امواج رادیویی وجود دارند. حتما همه می‌دانید که موج اف.ام کیفیت بهتر و بسیار مطلوب‌تری نسبت به موج ای.ام‌ داشته و صداهای زائد آن را ندارد. در مورد امواج مغزی هم اینگونه تفسیر می‌شود که امواج فرکانس آلفا کیفیت و حالت بهتری دارند. به‌خصوص در افرادی که نیمکره حاوی امواج آلفا در آنها غالب است،‌این امواج موجب می‌شوند که آن فرد زندگی سالم‌تری داشته و خوشحال‌تر و موفق‌تر باشد.


حال حتما این سوِال به ذهن شما می‌رسد که چگونه می‌توان نیمکره مغزی غالب را تشخیص داد؟
 WWW.ZIBAWEB.COM


به‌طور کلی این موضوع که کدام نیمکره مغزی در امر تکلم غالب‌تر است برای یک جراح اعصاب بسیار مهم است تا قبل از انجام هرگونه جراحی مغزی،‌نیمکره غالب را تشخیص داده و از آسیب‌رسانی به نواحی تکلمی جلوگیری کند.
یک راه تشخیص نیمکره غالب، انجام آزمونی است به‌نام < وادا> در طی این تست، یک داروی بی‌هوش‌کننده سریع‌الاثر به‌نام سدیم آمیتال که نام دیگرش آموباربیتال است به‌داخل شاهرگ (شریان کاروتید) راست یا چپ تزریق می‌شود. شاهرگ سمت راست خون را به نیمکره راست و شاهرگ سمت چپ خون را به نیمکره چپ مغزی می‌برند. تزریق آموباربیتال به‌داخل رگ موجب به‌خواب رفتن موقتی نیمکره مربوطه می‌شود. در این حالت، چنانچه توانایی‌های تکلمی فردی در نیمکره چپ غالب باشد، پس از تزریق آموباربیتال به شاهرگ چپ و به خواب رفتن نیمکره چپ، این فرد دیگر قادر به تکلم نخواهد بود.
یک راه دیگر جهت بررسی قابلیت‌های تکلمی مغزی،‌انجام تحریکات الکتریکی مغز است که جراحان اعصاب آن را بر روی مغز باز انجام می‌دهند. در این روش با توجه به آنکه خود مغز گیرنده درد نداشته و قادر به درک درد نیست،‌جراح مغز یک الکترود را در نواحی مختلف مغز بیمار در حین جراحی قرار داده و از بیمار می‌خواهد تا چیزی را که حس می‌کند و یا به آن فکر می‌کند را بیان کند. افرادی که سمت چپ مغزی‌شان برای تکلم غالب است،در صورت تحریکات الکتریکی نقاط مختلف کورتکس (قشر) مغزی سمت چپ تکلم‌شان دچار اختلال می‌شود. توجه داشته باشید که چنانچه فردی فقط از کارآیی یک طرف مغز خود استفاده کند،‌این موضوع دلیل نارسایی و یا ناتوانی طرف دیگر نیست،‌بلکه شاید علت آن این باشد که طرف دیگر مغزی تمرین کافی جهت استفاده و کارکرد مناسب را نداشته است. شاید یکی از دلایل اینکه ما اغلب کمتر از سمت راست مغز خود استفاده می‌کنیم این باشد که اکثر روش‌های یادگیری و آموزشی جامعه که ما غالبا با آن سروکار داریم بر روی توانایی‌های سمت چپ مغز متمرکز شده‌اند و متاسفانه، اغلب روش‌های آموزشی مرسوم در جامعه کمتر حاوی روش‌هایی هستند که موجب تقویت مغز راست می‌‌شوند. پس اگر خواهان موفقیت هستید،‌سعی کنید که مغز راست خودتان را قوی کنید.
http://forum.shahriariha.com

***************************************

در باره ادیسون

آن  روز بعد از  ظهر ،اديسون  غرق  در  تفكر  ناپديد شد .پدركه  نگران  شده  بود ،همه  جا  را  به  دنبال  او  گشت ، آگذر  نزديك  خانه ،كه يك  بار  نزديك  بود  اديسون  در  آن  غرق  شود ،آسياب  بزرگ  شهر  كه  ماشين  هاي  بخار  پرسرو  صداي    آن  هميشه  توجه  اديسون  را جلب مي  كرد،محوطه  ساختمان  الوارسازي  پدر  و  سرانجام  پدر  او  در  حالي  كه  روي  حصير هاي  انباز پهلوي  خانه  دراز  كشيده  بود ،يافت .زيرا  او ،لابه  لاي  توده  اي  از  تخم  مرغ  هاي  شكسته  و  زرده  هاي  بيرون  زده ،تعداد  زيادي  تخم  مرغ  سالم  نيز  ديده  مي  شد!

اديسون  پسر  كنجكاوي  بود  كه  در  هر كاري  سرك  مي  كشيد .او  با  ديدن  چيزهاي  تازه ،به  فكر  فرو  مي  رفت  و  با  پرسش هايش مردم  را  به  ستوه  مي آورد .سپس  براي  امتحان  پاسخ  هايي كه  شنيده  بود ،آزمايش  هايي ترتيب  مي داد .آن  روز  هم  اديسون در  حال  آزمايش  گفته  هاي  مادرش  بود .او  از  مادر  پرسيده  بود  كه  چرا  مرغ مي خواهد  تخم  هايش  را گرم كند .مادر  باز  هم  پاسخ  او را  داده  بود .اديسون تصميم گرفت در  اين  باره  آزمايش  ترتيب  دهد .نتيجه  آزمايش  او  اين  شد  كه  مرغ  ها  مي  توانند  روي  تخم  ها  بخوابند  و  جوجه  بياورند،اما  آدم  ها  به  دلايلي  نمي توانند اين  كار  را  انجام  دهند.

اما  مدرسه  از اين  شاگرد  كنجكاو  استقبال  نكرد.مدير  مدرسه  مانند  همه  معلمان  آن  زمان ،عيده  داشت كه  دانش  و  معلومات  را  بايد  با  خشونت به  شاگردان  آموخت .اديسون  زياد  سوال  مي  كرد  و  همين موضوع  معلم  را  بيشتر  خشمگين   مي كرد.معلم  پرسش هاي  زياد  او را  نشانه  كند ذهني  اش مي  دانست !اديسون  بارها به  خاطر  پرسش هاي  فراوانش  تنبيه  شد .سرانجام  بدرفتاري  معلم ،باعث  شد  اديسون از  مدرسه  بگريزد و  ديگر  به  آنجا باز نگردد.اديسون  را پس  از آن  به مدرسه  ديگري  فرستادند،اما  او  اين مدرسه   را  نيز  دوست  نداشت  و  معمولا در كلاس  درس  حاضر نمي  شد.به  اين  ترتيب مادرش  تصميم  گرفت  خودش آموزش او را بر  عهده  بگيرد.www.zibaweb.com

در  نه  سالگي،مادر  اولين  كتاب  علمي  را  به  او  داد.نام  آن  ،مكتب  فلسفه  طبيعي  بود .اين  كتاب  آزمايش  هاي  ساده  اي  را شرح  مي  داد  كه  خواننده   در خانه  نيز مي  توانست  آنها  را  انجام  دهد. زندگي اديسون   با  خواندن  اين  كتاب  دگرگون  شد.

او كتاب  را  با  اشتياق  از  ابتدا  تا  انتها  خواند  و  همه  آزمايش ها  را  انجام  داد.سپس  تصميم  گرفت  آزمايشگاهي  را  براي  خودش   بسازد.او  مقداري   مواد  شيميايي  خريد  و خرده  ريزه هايي  از  وسايل  مانند  سيم ،از  اينجا و  آنجا  فراهم  كرد  و  آزمايشگاهي  در اتاق  خوابش  ترتيب  داد.در آزاميش  او  بايد  موي  دو  گربه ها  را  به هم مالش  مي  داد  تا  الكتريسته ساكن  توليد  مي  شد! او  دم  گربه  را  به  سيمي   بست ،اما  تنها  نتيجه اي  كه  نصيبش  شد ،مجروح  شدن  با  پنجه  گربه ها  بود!

اديسون  در  يكي  ديگر  از  آزمايش  هايش  مقدار  زيادي  بي  كربنات سديم ( جوش  شیرين )  به  يكي  از دوستانش  خوراند  تا گازي  كه  در معده  اش  به  وجود مي  آيد ،او  را مانند  بالوني كه  از هواي سبك  پر مي  شود ،به  هوا  بلند  كند!

مادرش هميشه  از او   حمايت  مي كرد ، اما كمي  بعد،خشمگين  از متلاشي  شدن  وسايل  خانه  اصرار كرد كه آزمايشگاهش به  زيرزمين  منتقل  شود .سرو  صدا و  انفجارهاي  ناشي  از  آزمايش  ها گاهي  خانه  را  مي  لرزاند.

با  برخاستن  صداي  انفجار،پدر  تركه اي  برمي  داشت  تا پسر غير عادي  و  يك  دنده اش  را  تنبيه  كند.

اما مادر  او را آرام مي  كرد و به  او اطمينان  مي  داد  كه  پسرشان  دقيقا مي  داند  چه مي  كند.حمايت  هاي  اين مادر  فهيم  كه  در  واقع  بعد  از تجربه ،تنها آموزگار اديسون  بود ،باعث  شد  او 1093 اختراع  را  در  طول  حيات  خود  به  ثبت  رساند .

مردم  اديسون  را جادوگر  مي  ناميدند،زيرا  با  دستهاي  جادويي  خود  ورق  قلع  را به  صدا  و  نخ را به  روشنايي  تبديل  كرد .در واقع  او  از هر  ماده  اي  براي  تبديل گذشته  به  آينده  استفاده كرد كه  اكنون از آن  ماست .   WWW.ZIBAWEB.COM

برگرفته از كتاب  : اديسون در  90  دقيقه

**************************************

کودک فیلسوف

جناب آقاي  دكتر كندي ، قبل از  هر چيز  تقاضا دارم  كه شمه اي  از پيشينه و تحصيلات خود را  براي  ما  بيان  بفرماييد.

رشته  تحصيلي من در مقطع  كارشناسي ارشد  تعليم و تربيت  دوران كودكي بود  و در دوره  دكتري  نيز  در زمينه  فلسفه  آموزش  فارغ التحصيل  شدم .بدين معني رشته  آكادميك  من فلسفه نبود.علاقه من به فلسفه  ارتباط بسيار نزديكي با علاقه ام  به كودكان  و فهم  آنها دارد، خصوصا رده سني  نوجوان.

آيا در اين زمينه  آثار و نوشته هايي نيز  داشته ايد؟

برخي از آثارم را منتشر كرده ام .بعضي از آنها درباره  فلسفه براي كودكان و گروه بحث  است.بعضي  ديگر نيز در باب  مساله اي  است كه ما از آن  به عنوان  فلسفه  كودكي  ياد مي كنيم كه تفكري  ديگرگونه را در باب  كودكان پايه ريزي  مي كند.اين مساله  به خوبي  با مسائل  فلسفي  گره خورده است .به طوري  كه مي توان  درباره كودكان  به نحو مجزا  فكر كرد  و سپس به طور اتوماتيك  به اين پرسش پرداخت  كه بزرگسالي چيست ؟

منظور  شما از فلسفه  براي كودكان  چيست ؟آيا  مي توانيد  اين مساله را به نحو شفاف تري بيان  كنيد؟

ما مشتاقيم كه در اين  باره  به عنوان بازنگري  در فلسفه  در اين لحظه  از تاريخ  به نحو جهاني  و عقلي بحث  كنيم .به عنوان مثال  وقتي تحولات  جهاني  مي تواند  مباني  تفكر انسان  در  باب  اين كه : انسان  كيست ؟ چه چيز ممكن و چه چيز ناممكن  است ؟ را تغيير دهد، بر اساس  اين تغيير  بنيادي  كه توسط تكنولوژي  به وجود آمده   است ،فلسفه  براي كودكان  تلاش مي كند  تا به گذشته  و آينده  تفكر  بپردازد.

فلسفه بريا كودكان  دانشي  زنده  و جمعي  است .بنابراين  نخستين  حيث تفاوت آن براي  فلسفه  به معناي  عام  جمعي  و ديالوگ  مداربودن  آن است .فيلسوف سنتي  معمولا  تنهاست .فيلسوف تنها ممكن  بود  كه در پاسخ  به فيلسوفي  ديگر  رساله اي  بنگارد اما معمولا  آن فيلسوف  ديگر  زنده  نبود  و يا نزد  منتقد  و پرسشگر  خود حاضر نبود. فلسفه براي كودكان ،فعاليتي  گفتاري  و زنده  است .بنابراين ،تفاوتي  عمده  محسوب مي شود.فلسفه براي كودكان از فلسفه نگارشي  به سمت  فلسفه گفتاري  سنتي باز مي گردد. در سنت ايراني شما هم  احتمالا  اجتماعاتي  علمي  براي  تبادل  عقايد  برگزار  مي شده  و آن به روشني بازگشت  به آن فلسفه  سنتي  گفتاري بوده است . به بياني ديگر  اين مسئله مشخص  مي كند كه فلسفه براي كودكان  به سنت وابسته است ،سنتي كه پيشتر  توسط  ارسطو  بيان شده اما  در همان زمان  امري  است كه  غلبه  سنگين  سنت  بر خود  را نمي  پذيرد.پس ما در گفتگوهايمان  نمي گوييم  كه ارسطو  چنين و چنان گفته  و نمي توان از آن عدول كرد .اينجا  فرض  مسلمي هست  بدين معني  كه آن گاه  كه مردم داخل  گفت و گوي  فلسفي مي شوند  كه تمامي  سنت فلسفي در دسترسشان قرار گيرد و بتوانند آن را با عقايد  خودشان بازنگري كنند.بنابراين بطور مثال مي توانيم  بگوييم  كه نوجوانان با بحث و مذاكره مي توانند به همان انديشه دكارتي برسند ، من مي انديشم ؛  پس هستم . از منظري مي توان گفت  كه ابراز اين عقيده  دكارت  به عنوان نتيجه  بحث  از سوي  يك كودك  چندان جالب  نيست ،اما بايد دانست كه ذكر اين  جمله  در اينجا ديگر  شناساننده دكارت مقيم  در سنت  فلسفي  و فلسفه سنتي  نيست .بنابراين  مرحله اي  است كه ما  در آن سنت را  مورد بازنگري  قرار مي دهيم .انسان ها در طول تاريخ  همان كار را نجام مي  دهند  كه دكارت بطور ويژه  و با دقت نظر  آن را انجام داد.اين فلسفه مردمي  نشانگر خوشبيني  در طبيعت فلسفس  انسان هاست . عقيده اي وجود دارد كه مي گويد : اگر به ميان مرذدم برويد  هر يك از آنها يك فيلسوف است . هر كس عقايدي را با خود دارد كه مرتبا  در برخورد با تجربه  و باورهاي  افراد  تغيير مي پذيرد. طبقه بندي  آن باورها  مردم را در مرحله اول پرگنجايش تر ،داراي روابط  صلح آميز  و سازنده تر مي سازد.

در اينجا مايلم  كه تاريخچه  مختصر فلسفه  براي كودكان  را از زبان  شما بشنوم.

ماتيو  ليپمن ،استاد  آمريكايي دانشگاه  در سال 1969  اين رشته را تاسس كرد.در واقع او  معلم  فلسفه  براي  دانشجويان  سال رشته  مهندسي  و نه حتي  دانشجويان  علوم انساني  بود.در همان  زمان نوعي  الهام  در او به وجود آمد  بدين معنا كه مهارت  تفكر دانشجويان او مي توانست  خيلي  بهتر باشد .پس  بدين فكر افتاد  كه چرا از كودكي  به افراد  آموزش  ندهيم  كه فلسفيدن  بياموزند؟ در همين رابطه داستاني  با عنوان   كشف  هاري  استوتلماير  نوشت .آن داستان شامل  دوره آغازين  فلسفه  و سوالات  ذهني و منطقي  بود  كه چند بار  آنها را در  مدارس  نيويورك  و دانشگاه  نيويورك تدريس  كرده بود.

او بدين  وسيله  دريافت  كه مطالعه  كتاب ها  موجب  بحث   در باب  مفاهيم مي شود .بعد تصميم گرفت  تا زندگي  اش  را صرف  اين مسئله  كند.بدين خاطر دانشگاه را رها  كرد  و بنابه دعوت  دانشگاه مونتگلر در نيوجرسي بدانجا رفت .در آن هنگام  شروع  به نوشتن  داستانهايي  كرد  كه به فلسفه زبان ،اخلاق  ،نويسندگي ،شعر ،سياست  و فلسفه اجتماعي  مي پرداختند. داستان هاي او البته در آغاز خيلي سيستماتيك نبودند اما اساسا  به نظر من  او روشي را در پيش  گرفت  كه بدان وسيله  به توسعه  فلسفه   براي  كودكان مي پرداخت .تاكنون او  9 داستان  نوشته است . البته در طي  اين  سال ها  توسعه هايي حاصل شده  و ليپمن در باب آنها  آثاري هم نگاشته است .از قبيل  چند كتاب درباره برنامه ها  و عقايد  و سپس  آموزش  معلمان مدارس  و نظارت  بر نحوه تدريس  آنها  و نيز تلاش  براي توسعه  اين برنامه  در سطح مدارس .

اين برنامه در  آمريكا  خيلي  گسترده  و مردمي  هم نيست  اما در كشورهايي مثل برزيل ،انگلستان ،اسپانيا، استراليا و تا حدودي  در بلغارستان  از زمينه خوبي  برخوردارست .وقتي مي خواهيد  فلسفه  براي كودكان  را در مجامع  آموزشي  معرفي  كنيد  با مخالفت هاي  گوناگوني روبرو  مي شويد  كه برخي  هم فلسفي هستند.مخالفان مي گويند : نبايد  اين كار  را براي كودكان  انجام دهيم .در مرحله اي هم مخالفت هاي  عملي  شروع مي شود .مي گويند برنامه دولتي آموزش   چيز ديگري  است  و ما نمي توانيم  آن را تغيير دهيم  و اساسا  زماني  براي  اين آموزش  نداريم .

راستي  آيا  در مدارس  سنتي  كشور  سيستم  آموزشي  با ديالوگي كه از آن  نام بردم ، وجود  داشته  است ؟

بايد  اشاره  كنم  كه در مدارس  سنتي  آموزش  معارف  ديني ما  كه امروزه  هم وجود دارند و به نام  حوزه  معروفند ،گفت و گوهاي  علمي و گروه بحث  وجود داشته  و دارد.در پاسخ  به پرسش پيشين ، شما  به مخالفت ها با فلسفه  براي  كودكان  اشاره كرديد.من مايلم  كه در اين باره  بيشتر  صحبت  كنيم .برخي  از  فيلسوفان  مي گويند  كه فلسفه دانشي  است  كه نيازمند  متفكراني  سرسخت  است  و نمي  توان  كودكان  را وارد  اين عرصه  كرد.نظر شما  دراين باره  چيست ؟

بله ، اين  استدلال  مشهور  فيلسوفان  غربي  در اين باره است  و بر  اين پايه  خيلي  از  فيلسوفان  شاغل  در دانشگاه ها ، فلسفه  براي كودكان  را بدين مضمون  كه فلسفه  نيست ، رد كرده اند.اما فكر مي كنم  كه ما بايد  تفكرمان  را نسبت به دو چيز  تغيير دهيم :يكي بازنگري  در مفهوم كودكي  به عنوان موضوعي  جدي  و دوم بازسازي  مفهوم  فلسفه . فلسفه در پي  پاسخ نيست  بلكه  مباحثه و ديالوگ است . وضعيت  ما در اينجا  مانند كسي  است  كه شي بزرگي  را برمي گرداند  تا  آن را  از سمت  ديگرش  نگاه  كند. اين در حالي  است كه  سمت  پيشين هنوز وجود دارد.پس  كلمه  اصلي  در اينجا  همان مباحثه است .نقش  سنت فلسفي  آمريكا هم  در اين  كه چرا  آغاز  فلسفه براي  كودكان  در ايالات  متحده شكل گرفته ،حائز اهميت   است .فيلسوفان اواخر  قرن نوزدهم  و اوايل  قرن بيستم  آمريكا  چون ويليام  جيمز  و جان  ديويي ،همواره  نسبت  به بحث  و تحقيق  حساس بوده اند. آن هم  نه فقط  بحث  فلسفي  بلكه  بحث  به معناي عام ، به علاوه ديويي  كه تاثير قابل توجهي  در اين جريان داشت  خود  فيلسوف  تعليم و تربيت  بود. او در باب مدارس ،آموزش  و غايت آن آثاري داشت . او احتمالا  تاثي زيادي  در اين راه  گذارد.ديويي  نماينگر  سنت فلسفي  آمريكاست  كه ما از آن به عنوان  پراگماتيسم  نام مي بريم و عملي بودن  فلسفه  بريا كودكان  هم به اين دليل  بوده است .پروفسور كندي   استاد مطالعات  فلسفه براي كودكان  در دانشگاه  مونتگلر آمريك
 WWW.ZIBAWEB.COM

**************************

جان دیوئی

جان دیوئی یکی از معروفترین فیلسوفان امریکایی قرن بیستم و از پیشتازان پراگماتیسم است که آرای انقلابی‌اش در باب سرشت فلسفه، آموزش ، جامعه و سیاست حرف و حدیثهای فراوانی را به وجود آورده اند. نگاه دیوئی به فلسفه از تلقی متعارف فاصله داشت و به نظر وی فلسفه باید به عنوان روشی برای آموزش مردمسالاری و مسائل زندگی قلمداد شود. در این مقاله این نگاه به فلسفه با تکیه بر زندگی فکری دیوئی بسط می‌یابد.
جان دیوئی، فیلسوف امریکایی را بیشتر با گرایشهای عمل گرایانه اش باید به یاد آورد. او در زندگی آمیخته با کار و تلاشش، دنیای فلسفه را بی تاثیر از حضور خود نساخت و در اذهان، آنچه که از او به یاد مانده است چیزی جز یک متفکر عالیقدر و مفسر و فعال سیاسی نیست.

جان دیوئی در روز بیستم اکتبر سال 1859 میلادی در شهر برلینگتون امریکا به دنیا آمد. او پس طی مراحل تحصیلی مقدماتی وارد دانشگاه جان هاپگینز شد و در کنار تحصیل در رشته فلسفه به شغل آموزگاری در مدرسه نیز مشغول بود. دانشگاه جان هاپکینز تا زمان فارغ التحصیلی او تحت سرپرستی جرج اس موریس بود که گرایشهای آرمانگرایی داشت و توانسته بود ذهن دئوی را با اندوخته های خود در این خصوص پر کند. دئوی جان هاپکینز را به قصد تصاحب یک منصب پیشنهادی به سوی دانشگاه میشیگان ترک گفت.

اولین فعالیت جدی دیوئی در زمینه فلسفه را باید با تلاشی شناخت که او در خصوص ترکیب شیوه در حال پیدایش روانشناسی تجربی با پایه های اصلی آرمانگرایی موریس صورت داد. دیوئ طی دهه 1890 بویژه بعد از حضورش در دانشگاه تازه تاسیس شیکاگو در سال 1894، در آغار راهی قرار گرفت که شروعش منجر به فاصله گرفتن او از مابعدالطبیعه آرمانگرایی شد؛ روندی که دوی آن را در زندگینامه خود با نام "استبدادگرایی  تا تجربه گرایی،" به آن اشاره داشته است.  دیوئی با تاثیر بسیار از "اصول روانشناسی" ویلیام جمیز، به رد ادعای آرمانگرایان پرداخت که در آن با مطالعه پدیده های تجربی، دنیا را ذهن انسان می‌دانستند.

مشاجره با رئیس دانشگاه شیکاگو، دیوئی را در سال 1904مجبور به ترک این دانشگاه کرد و به تدریس در دانشگاه کلمبیا پرداخت و تا آخر زمان بازنشستگی در این دانشگاه باقی ماند. کارها و نوشته های بسیار با ارزش دیوئ  در طول یک زندگی پر کار و طولانی صورت گرفته است که این کارها حوزه های بسیاری از فلسفه در کنار مسائل آموزشی، اجتماعی و سیاسی  را در بر می گیرد. این نوشته ها و مقالات، با جهد زیاد توسط جوان بویدستون و همکاران او در قالب 37 جلد کتاب برای انتشارات دانشگاه ایلینویز جمع آوری شده است.

در باطن و عمق تفکرات دیوئ که در مقاله " نیاز به بازیابی فلسفه   " وی انعکاس پیدا کرده دغدغه ای وجود دارد که در آن فلسفه از مسائل حاشیه ای در دانش و متافیزیک فاصله گرفته و به مشکلات انسانها پرداخته است. این پیشنهادی بود که به جای دوری از فلسفه بتواند به ان زندگی دوباره ببخشد. قصد او به عنوان یک فیلسوف در پیش گرفتن این مشکلات بوده است نه آنکه بخواهد همانند یک معمار در ساختار آن اصلاحات بنیادی ایجاد کند.

علاقمندی دیوی به تئوری آموزشی و اصلاحات در آن، زمانی که در شیکاگو حضور داشت به اوج رسید و ثمره آین تلاش ها در تاسیس یک مدرسه آزمایشگاهی و کتاب هایی چون "مدرسه و جامعه "، "کودک و برنامه آموزشی " و "دمکراسی و آموزش " تجلی یافته است. این علاقه دیوئ به بحث آموزش در مراحل بعدی در بعد گسترده تری به نام تغییرات تصاعدی اجتماعی شکل گرفت. او حامی مسائل از قبیل حق رای زنان و حرکتی بود که دوست او جان ادام به آن شکل داد.

فعالیتهای پر تلاش او در حوزه های عمومی و سیاسی از ریاست اتحادیه معلمان، سرپرستی ACLU ، حمایت از حرکت "ممنوعیت جنگ" طی سال های جنگ، ریاست "گروه جلب آراء" و شرکت در محاکمه لنون تروتسکی در مکزیک به سال 1938، بوده است. دیوئی در آغاز جنگ جهانی اول و در زمانیکه به نیویورک سفر کرد، بخش عمده کارهای خود را که به چاپ رساند در خصوص موضوعاتی چون تفسیری بر سیاست های جاری داخلی و بین المللی و بیا نیه های عمومی در مورد موضوعات مختلف بود. از او در دایره المعارف (Encyclopedia) به عنوان تنها فیلسوفی یاد شده است که توانسته در مورد عهدنامه ورسای (the Treaty of Versailles) و ارزش ارائه هنر در دفاتر پستی مطلب به چاپ برساند.

در سالهای جنگ یک دسته از کتاب هایی از او به چاپ می رسند که اعتقادات فلسفی او را بیان می کنند که از جمله آنها می توان به بازسازی فلسفه ، تجربه و طبیعت ، تلاش برای یقین ، هنر به عنوان تجربه ، اعتقاد عمومی ، منطق:تئوری پرسش ، و تئوری ارزیابی اشاره کرد. کتاب دیگر او با عنوان عوام و مشکلات آنها  بحثی را شامل می شود که در آن به دفاع از آرمان های مشارکتی دمکراتیک در مقابل شک گرایانی چون والتر لیمپمان می پردازد. دیویئبر اساس نوشته های اولیه اش، از منتقدان لیبرالیسم تجارت منشانه و نگراشهای فردگرایانه اجتماعی آن بود و این انتقادها در دوران رکود اقتصادی شدت بیشتری یافت.

این موضوع را در مقالاتی چون فردگرایی، قدیم و جدید ، آزادی گرایی و فعل اجتماعی  و آزادی و فرهنگ که او یک شکل از جامعه گرایی دمکراتیک و آزادی گرا را به نمایش می گذارد بهتر می توان دریافت. او بیرق دار منتقدین چپ از عنوان نیو دیل روزولت بود که در زمان رکود اقتصادی امریکا به منظور بهبود اوضاع داده شده بود. این در حالی بود که در همین زمان معارض کمونیسم اتحاد جماهیر شوروی و هواخواهان و مدافعان غربی اش نیز شناخته می شد.

شهرت دیوئ بعد از مرگش در اول ژوئن سال 1952، تحت تاثیر قرار گرفت و رو به افول گذاشت. نگرش او از فلسفه توسط سنت در شرف تکوین فلسفه تحلیلی، مبهم و قدیمی تلقی شد. در همین زمان بود که مقالات آموزشی او مورد آماج انتقادات از سوی کسانی قرار گرفت که او را عامل تمام مشکلاتی می دانستند که در حوزه آموزش بعد از جنگ به طور مکرر رخ می داده است. به طور کلی از هر سو، تفکر سیاسی و اجتماعی او مورد هجوم واقع شد. واقع گرایانی چون رینهولد نیبهر، تفکر دیوئی را خوش بینی کور به امید بینایی فرض کرد که به مشارکت دمکراتیک محول شده است و منتقدین دیگر از هر دو جناح چپ و راست، عنوان داشتند که هیچ چیز جز پوچی و شاید یک ازدواج بد یمن در شیوه علمی نمی تواند باشد. اکرم رجبی  

 

 

 WWW.ZIBAWEB.COM