کلمات کلیدی:ترس از مرگ،روانکاو،روانپزشک،دلهره،چرا از مرگ می ترسیم،تحریک،معشوق،عاشق،متنفر،بیماری،کسالت،سکته قلبی،محبت،دیوانه،اقسام ترس،خیالبافی،مشکلات،بیماری،خواب،مشکلات زندگی،اضطراب،وحشت آور،دنیای پس از مرگ، دلایل وحشت از مرگ،

www.zibaweb.com   زیبا وب ، یک سایت مفید برای پسران و دختران ایرانی  

 

 

گرد آوری حمید رضا ترکمندی سایت زیباوب

چرا ازمرگ ميترسيم؟ چگونه با ترس از مرگ برخورد کنیم؟

                        كمترتجربه ايست كه مثل دلهره واضطراب غير عادي،وحشت آور باشد.علت اضطراب ماظاهرا”آشكارنيست وليكن مي بينيم كه تمام هم وغم مارابخود مشغول مي كند به نحوي كه حوصله رسيدن بكار ديگري را نداريم اضطراب ما ممكن است بكلي نا معقول باشد مثل ترس از اينكه نكند ديوانه بشويم .شما ومن قادريم با مشكلات روزمره زندگي دذست وپنجه نرم كنيم مثلا اگر كسي از از خويشان ما بيمارشد او را به پزشك برسانيم .ياراگر فيوز برقمان سوخت آنرا عئض كنيم واز اين قبيل وليكن وقتي كه اضطراب ودلهره مرضي وغير عادي به سراغمان مي آيد مثل اين است كه هيچ كاري از دست ما ساخته نيست ودست وپا بسته خود را تسليم آن مي كنيم يكي از مشكلات بواقع اين است كه اضطرابهاي مرضي ما مردم پايه واساسي ندارند مثلا“هيچ دور نيست كه يك كارمند عاليرتبه وكاردان فلان موسسه يك دفعه دچار اين ترس موهوم شود كه نكند كارفرما فردا عذرش را بخواهد و اورا ز كار بيكار بكند چنين ترس اساسي ندارد زيرا هيچ رئيس موسسه اي كارمند كاردان مجرب خود را اخراج نمي كند يا راننده اي كه پشت فرمان اتومبيل خود نشسته وعازم مسافرت است يكدفعه وبطور ناگهاني گرفتار ترس شديد از حادثه احتمالي شده از ادامه مسافرتش صرفنظر مي كند

 ويا فلان مادر به ناگاه دلشوره بر مي دارد وبا خود مي گويد نكند وقتي كه بخانه رسيدم با حادثه ناگواري روبرو شوم واز تصور يك حادثه احتمالي دچار آنچنان ترس ووحشتي مي شود كه اگر در مجلس مهماني است فورا” وبدون خداحافظي عازم خانه خويش مي شود ووقتي كه به خانه رسيد وديد كه همه چيز در امن وامان است بخود لعنت مي فرستد كه چرا بيهوده خود را از مجلسي بدان زيبايي محروم ساخته است وليكن چند روز ديگر باز در اوضاع واحوال ديگري دچار همين ترس وموهوم شده وباز بخود لعنت مي فرستد واين وضع همچنان ادامه داشته مزاحم زندگيش خواهد شد .بسياري از مردم پيوسته از اين مي ترسند كه نكند به يك بيماري صعب العلاج نظير سرطان وغيره دچار شوند وعده اي نيز از اين وحشت دارند كه نكند روزي ورشكست شوند وبه زندان بيفتند وبالاخره عده اي از مردم نيز از تاريكي ،از مه وباران ويا از صداي رعد مي ترسند .از بدترين دلهره ها دلهره هايي است كه به علت ترس از مرگ واحساس گناه وترس از جنون وديوانگي بما دست مي دهد واين نوع ترس ها گاه آنچنان شديد است كه هيچ دور نيست كه شخص دست بخود كشي بزند تا به رغم خود از آن رها شود .www.zibaweb.com

حالاكه با ترس هاي بيجهت در سطور بالا آشنا شديد بجاست مختصري درباره چگونگي آنها به تحقيق وجستجو بپردازيم تا ببينيم اين ترس ها از كجا سر چشمه مي گيرد وراه مبارزه با آنها كدامست ؟دلهره اصولا ”علامت ايست كه در قسمت ناخوداگانه شخصيت ما كشمكش پيش آمده اسصت واين كشمكش آنچنان قديمي است كه قسمت خود آگاهانه شخصيت ما بدان آگاهي ندارد .به عبارت ديگر ترس هاي مرضي يا بيمار گونه نشانه اين است كه آتشفشاني در شخصيت ما قصد آتشفشاني دارد تا شخصيت ما را در هم بكوبد واز هم بپاشد وليكن قسمت خود آگاهانه شخصيت ما همچون دژ مستحكمي جلو اين خرابكاري را گرفته است .به همين دليل است كه من بارها توصيه كرده ومي كنم كه اگر چنين احوالي دچاريد بيدرنگ به روانكاو يا روانپزشك مراجعه كنيد تا هرچه زود تر پي به علت ترس هاي جانكاه خود برده از انفجار آتشفشاني مزبور در روح خود پيشگيري كنيد زيرا عقيده من اين است كه بدون كمك يك نفر متخصص مشكل بتوان پي به علت اين نوع ترس ها برد .زيرا همه ما از روبرو شدن با زشتي ها ئي كه احياناتممكن است در شخصيت ما وجود دذاشته باشد گريزانيم اين زشتي ها را جزو اسرار خود تلقي مي كنيم ودر حفظ اين اسرا رآنقدر مصر ومصمميم كه حتي حاضر نيستيم خود از آن آگاه شده واحيانا”آنرا مرتفع سازيم البته اين سر نگه داري گاه برايمان گران تمام مي شود يعني به قيمت ترس هاي جانكاهي كه پيوسته چنانكه نوشتم مزاحم زندگي ماست .مثلا همين ترس موهوم از مرگ را كه عنوان مقاله امروز ماست در نظر بگيريد .البته حق با شماست هر كسي از مرگ مي ترسد زيرا آنرا نمي شناسد وبويژه وقتي كه كودكيم مرگ در خيال ما وخرافات وترس ها وعقايد ضد ونقيضي توأم است وليكن وقتي ترس از مرگ شديد مي شود وعرصه را به آدمي تنگ مي سازد .مردان وزناني كه بطور اغراق آميزي از مرگ مي ترسند پيوسته در اين فكرند كه نكند بميرند وهمين فكر نيستي آنچنان دلهره اي را در آنان ايجاد مي كند كه وصفش را بايد از كساني كه بدان گرفتار بوده اند جويا گرديد

 اين عده همين كه مي بينند اتومبيلي در جاد ه روانست ويا كسي زانوي غم بغل كرده است بيدرنگ ترس جانكاه آنها را محاصره مي كند حس مي كنند كه با چيزي روبرو هستند كه قدرت مقابله وتحمل آنرا ندارند مي پرسيد علت ترس مرضي از مرگ كدامست ؟وبه  عبارت ديگر اين ترس  از چه ماجرائي در اعماق شخصيت ما خبر مي دهد ؟علت ترس از مرگ در اشخاص مختلف ،مختلف است .در مثل يكي از كساني كه به اين درد مبتلا بود آمده بود كه روانكاوي بشود روي تخت روانكاو وبالاخره آشكار شد كه علت ترس از مرگ در وي همانا كشمكش بود كه بر اساس خشم در نهاد او در گرفته بود اين  مرد در كودكي  مادر نابكار وجلادمابي داشت كه پيوسته رنجش مي دا د ووي كينه مادر را بدل گرفته بود ونسبت بدو خشمگين شده بود ومي خواست مادرش را بكشد وليكن نمي توانست دست بدينكار بزند زيرا بالاخره مادرش بود وامنيتش بدو وابسته بود اما خشمش آنچنان شديد بود كه وي باورش شده بود كه بالاخره اين خشم مادرش را خواهد كشت اينها چيزهايي بود كه در ناخوآگاهي او مي گذشت وعلامت ان در خود آگاهي همانا ترس شديدي بود كه از مرگ داشت آشكار است كه ترس از بدين ترتيب در حكم علامت ريزي است كه روانكاو بايد انرا كشف كند تا پي به علت اساسي آن برده شود .ترس از مرگ ممكن است در يكي ديگر واقعا”علامت اين باشد كه ان فرد ناخوداگاهانه ارزومند مرگ خود است

حق داريد تعجب كنيد كه چگونه ممكن است كسي خواهان مرگ خويشتن باشد وليكن اگر صبر كنيد ومقاله را تا آخر بخوانيد شايد جوابي براي تعجب خود پيدا كنيد .زني بود كه پس از روانكاوي معلوم شد كه آرزومند مرگ خويش است چون خود را منفورومتروك بحساب مي آورد .اين زن تنها شخصي را مي شناخت ومي دانست كه ديگران بواقع بدو علاقه مندند پيرمردي بود كه از بيماري سرطان در شرف مرگ بود واطرافيان بدو مي رسيدند اين زن خيال كرده بود كه اگر او هم به سرطان گرفتار شود ودر حال نزع بيفتد ديگران بدو خواهند رسيد وبدو عشق محبت خواهند ورزيد اين بود كه دلش مي خواست به بيماري سختي مبتلا شده بميرد تا مورد محبت اين وآن واقع شود .پس معناي واقعي ترس از مرگ اين بود كه تشنه محبت بود واين محبت هم زماني نصيبش مي شد كه به بيماري كشنده اي گرفتار آيد .گاه نيز مي شود كه علت ترس از مرگ اين باشد كه بچه ناظر نزديكي جنسي مادر وپدر بوده وبه همين دليل بشدت برانگيخته شده وشدت برانگيختگي به حدي است كه تحمل آن از عهده بچه خارج است وبچه بحدي از جنب وجوش پدر ومادرش به وحشت مي افتد كه سرانجام چنين خيالبافي مي كند كه پدر ومادرش مي خواهند همديگر را بكشند اين است در بزرگي وقتي خود متأهل مي شود تحريك مي گردد دچار اين واهمه مي شود كه نكند اين عمل به مرگ بينجامدوازاين قبيل .

در ذهن بسياري ازمردم كه داراي مذاهب بدوي هستند مرگ بمعناي بيم از مجازات است وبه عبارت ديگر مرگ بمعناي دوزخ ومعلون واقع شدن ابدي است بعضي از ما مردم از مرگ مي ترسيم منتها نه از مرگ خودمان بلكه از مرگ نزديكان وعزيزان خود پيوسته در اين فكريم كه نكند به سر انان بلايي بيايد كه به مرگشان بينجامد اينست كه پيوسته به ناز ونوازششان مي پردازيم ومواظبيم كه نكند غفلت ما موجب مرگ آنها بشود معناي اين نوع ترس از مرگ كدامست ؟عشق ومحبت بيش از اندازه كه موجب سر رفتن حوصله معشوق ومحبوب مي شود معمولا”بدين معناست كه عاشق در ناخوآگاهي خود از معشوق متنفر وخواهان مرگ اوست آشكار است كه بسادگي نمي توانيد اين چيزها را خوشايند هم نيست باور كنيد وليكن اگر خودمان ويا بكمك يك نفر متخصص بتوانيم به كشمكش هاي موجود در ناخودآگاهي شخصيت خود پي ببريم آنوقت است كه عاقل تر وخوشبخت تر واز هرچه بيماري وكسالت است آزادورها خواهيم بود مادران گاهي مي ترسند كه به بچه هايشان آسيب برسد مرتباآبه آنها مي گويند (اگر مي خواهيد بيرون برويد پالتو بپوشيد وگرنه در اين هواي سرد دچار ذات الريه شده خواهيد مرد)مادران حاضر نيستند اين حقيقت را بپذيرند كه هم از بچه هايشان خوششان مي آيد وهم از آنها متنفرند وگاه از اين مي ترسند كه نكند بچه ها در عشق شوهر با آنها سهيم وشريك شوند علت نگراني انها در خصوص سلامت بچه هايشان چيزي جر اين نيست كه در ناخواگاهي خود آرزوهاي نا خوشايندي نسبت به آنها دارند .بعضي از آدميان كه احساس گناه ومحكوميت مي كنند آنچنان در ته دل خود بسبب جنايات خيالي دنبال مجازات مي گردند كه بمحض رسيدن به مختصر خوشي ورفاه وسعادت ناگهان دچار دلهره شده با خود مي گويند نكند دچار سرطان خون ويا تورم مفاصل و يا يك بيماري مسري شده باشم .

ريشه واقعي چنين احساس گناهي بقول (فرويد )ايست كه فرد در كودكي نسبت به نزديكان دچار تحريكات وتمايلات جنسي شده وچون اين نوع تمايلات گناه آميز بوده است ايست كه بسبب آن خود را محكوم ومستحق مجازات پنداشته است وليكن اين همه در دوران پختگي وبلوغ از حافظه فرد تقريبا” محو شده فراموش مي گردد وليكن آثار آن بصورت ترس واحساس گناه وعدم امنيت در شخص پايدار باقي مي ماند .يكي از روانشناسان قصه مردي را در جائي ذكر كرده كه بسبب ترس از دست دادن پدر ومادر دچار سكته قلبي شده بوده است اين مرد با اين ترس مي خواست خويشتن را مجازات كند .ناگفته پيداست كه شرح انواع واقسام ترس هائي كه آدمي را بستوه مي آورند در اين مختصر نمي گنجد وليكن شرح اين سه نوع از آن خودداري نتوانم كرد وآن را سه نوع بشرح زيرند :

اول

 -ترس از ديوانه شدن كه معناي نا خودآگانه آن ايست كه شخص مايلست ديوانه بشود زيرا ديوانه شدن مساويست با اسقاط جمله مسئوليت هائي كه روي دوش آدمي سنگيني مي كند و از اين گذشته شخص با ديوانه شدن از اطرافيان (محبوبي ) كه روزي بدو زور گفته اند انتقام مي گيرد .

دوم

-اينكه بسياري از آدميان  از رعد مي ترسند من خود وقتي كه بچه بودم از آسمان قرنبه مي ترسيدم تا اين كه روانكاوي شدم ودر طي روانكاوي فهميدم كه ترس از آسمان قرنبه با ترس ازپدروجانشينان آن يكي است وبدين ترتيب ديگر ازصداي ابرها نترسيدم .

سوم

-اينكه عده زيادي از زنان بشدت از كرم وماروسوسك وهزارپا واز اين قبيل وحشت دارند علت اين ترس ها چنانكه ازتعبير وتفسيرها (فرويد)پيداست اينست كه اينان در كودكي از اندام تناسلي مذكر ترسانده اند .يعني زنان ترس وحسادت خودرا درموردكمبوديكه از لحاظ تشريحي نسبت به جنس مذكر دارند در كودكي سركوب كرده وبه قسمت ناخودآگاهي شخصيت خودبه عقب راندند واينك همان تمايلات سركوبي شده بصورت ترس از ذخزندگان وامثال آن درخودآگاهي زنان ظاهرمي گردد.اكنون وقت آنستكه بپرسيد آياراهي براي رهائي از اين ترس هاي موهوم وجود دارديا نه ؟عقيده من چنانكه بارها نوشتم وگفتم اينست كه براي رهائي از اين ترس شخص بايد روانكاوي بشود زيرا روانكاوودنياي ناشناخته ناخودآگاهي را پيش چشم ما باز مي كند وبما كمك مي كند تا شر اين ترس هاي مزاحم را ازسرخودوا كنيم وليكن چون مي دانم كه همه شما دسترسي به چنين امكاني نداريد اينست كه براي رهائي از اين ترس ها سه راه پيش پاي شما مي گذارم كه عبارتنداز :

اولا”

-اين مقاله را مخصوصا”در آن قسمت هائي كه نظير احوال شما را شرح داده ام خوب بخوانيد وخوب ببينيد وآنچه گفته ام چيزي به يادتان مي آورديانه .

دوم

آنكه -هر وقت دچار دلهره شديدي شديد اين سئوال را از خودتان بكنيد كه اين دلهره ها شما را به كجا سوق مي دهند .البته اين كار مشكل است  زيرا شايد شما هنوز به اين نكته عقيده پيدا نكرده ايد كه خيالبافي ها چه حقايقي از اعماق تاريك شخصيت شما را در خود دارد ما مردم معمولا”چنين مي انديشيم كه خيالبافي ها هيچگونه ارزشي ندارند وبي معني هستند حال انكه خيالبافي ها كه به ذهن ما خطورمي كنند وصحنه هائي را كه درعالم خيال مي بينيم جملگي از آن قسمت تاريك وناخودآگانه ضمير وشخصيت ما سر چشمه مي گيرند واگر بدان دقت كنيم خويشتن را بهتر خواهيم شناخت .اگر بتوانيد با خود بگوئيد  وانوقت خيالات بدام انداخته خود به حقايقي از وجود شريف خوددست خواهيد يافت .مثلا”اگر بتوانيد وحوصله اين كار را داشته باشيد كه خيالات بدام افتاده خودتان را روي كاغذ بياوريد وچند روزي بدين كار ادامه بدهيد آنوقت رفته رفته پي خواهيد برد كه در نا خودآگاهي شما چه آرزوهايي ،چه اميالي ،چه انگيرها وچه سوابقي وجود دارد وزندگي تان چگونه در دست اين انگيزه ها ي نا خوداگاهانه به اين طرف وآن طرف هدايت مي شو د .چند سال پيش من خود به اين تمرين عمل كردم ومرتبا در خيال خود خودم را بيمار در حال جراحي وحتي در بستر مرگ وتشييع جنازه مي ديدم و از اين خيالهاي خود شرمسار مي شدم ووقتي كه بيدار مي شدم وبخود مي آمدم از وحشت بخود مي لرزيدم وليكن وقتي كه فهميدم كه ناخودآگاهي من براي حل مشكلات زندگي من مرگ وبيماري وعمل جراحي واز اين قبيل را پيشنهاد من مي سازد آنوقت توانستم نا خود آگاهي خودم را تحت اداره قسمت خود آگاهانه شخصي خود قرا دهم وترس هايي بيجهت خود را از بين ببرم .

سوم

 -اينكه از خواب هاي شما نيز همان ارزش خيالبافي هاي هنگام روزتان را دارند يك چند به مطالعه وبررسي خواب هاي شبانه خود بپردازيم وفراموش نكنيد كه هر رويائي در واقع نمايش قسمتي از مشكلات شماست وهر كسي رايا چيزي را كه در خواب مي بينيد حكايت از قسمتي وجود شمامي كند بنحوي كه اشخاص مختلفه اي را در خواب مي بينيد در واقع مظاهري از وجوه مختلفه شخصيت شمايند .وبالاخره به ياد داشته باشيد كه سرانجام خواب شما در حقيقت راه حلي است كه نا خودآگاهي شما براي حل مشكلات پيشنهادتان مي سازد وقتي كه با تمرين هاي بالا پي به اسرار وجود خود برديد ترس هاي موهوم تان رفته رفته وبتدريج شر خود را از سرتان وا خواهند كرد آنوقت است كه به ترس ها لبخند تمسخر خواهيد زد واين شهامت در شما بوجود خواهد آمد كه با چشماني باز به مشكلات خود نظر بيندازيد وعاقلانه راه حل هاي لازم را پيدا كنيد.*****************

مرگ و زندگى پس از آن ماهيت مرگ

 

ترس از مرگ

كتاب: معاد و جهان پس از مرگ، ص 25

نويسنده: آيت الله مكارم شيرازى

دو كس از مرگ مى‏ترسند، آن كس كه آن را به معنى نيستى و فناى مطلق تفسير مى‏كند، و آن كس كه پرونده‏اش سياه و تاريك است!

آنها كه نه جزء اين دسته‏اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت كنند مگر چيزى از دست مى‏دهند؟

داستان «آب حيات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.

و نيز از قديمترين ايام، بشر در جستجوى چيزى به نام «اكسير جوانى» بوده است، و براى آن افسانه‏ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.

اين همه گفتگو، از يك چيز حكايت مى‏كند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حيات و فرار از پايان زندگى است، همان طور كه افسانه «كيميا» همان ماده شيميائى مرموزى كه چون به مس كم ارزش برسد تبديل به طلاى پر ارزش مى‏شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادى، و تلاش و كوشش براى جلب ثروت بيشتر مى‏باشد.

افسانه اكسير جوانى نيز منعكس كننده وحشت از پيرى و فرسودگى و بالاخره پايان زندگى و مرگ است.

بيشتر مردم از نام مرگ، مى‏ترسند، از مظاهر آن مى‏گريزند، از اسم گورستان متنفرند، و با رزق و برق دادن به قبرها مى‏كوشند ماهيت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند حتى براى فرار دادن افراد از هر چيز خطرناك يا غير خطرناكى كه مى‏خواهند كسى آن را دستكارى و خراب نكند روى آن مى‏نويسند «خطر مرگ» ! و در كنار آن هم عكس يك‏جفت استخوان مرده آدمى به حالت «ضربدر» ! در پشت يك جمجمه كه خيره و بى روح به انسان نگاه مى‏كند قرار مى‏دهند .

آثار وحشت انسان از مرگ در ادبيات مختلف دنيا فراوان ديده مى‏شود، تعبيراتى همچون «هيولاى مرگ» ، «سيلى اجل» ، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه‏هاى اين وحشت و اضطراب همگانى است.

داستان معروف رؤياى هارون الرشيد كه در خواب ديده بود همه دندانهاى او ريخته است و تعبير خواب كردن آن دو نفر كه يكى گفت: «همه كسان تو پيش از تو بميرند» .

و ديگرى گفت: «عمر خليفه از همه بستگانش طولانى‏تر خواهد بود» و واكنش هارون در برابر دو تعبير كننده كه به دومى صد دينار داد و اولى را صد تازيانه زد نيز دليل ديگرى بر اين حقيقت است.

زيرا هر دو يك مطلب را گفته بودند اما آنكه نام مرگ كسان خليفه را بر زبان جارى كرده بود صد تازيانه نوش جان كرد، و كسى كه مرگ آنها را در قالب «طول عمر خليفه» ! ادا نمود صد دينار پاداش گرفت!

ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هر چه خاك فلانى است عمر تو باشد» ! يا به هنگامى كه مى‏خواهند كسى را با كسى كه از دنيا رفته است در جنبه مثبتى تشبيه كنند مى‏گويند : «دور از شما فلانى هم چنين بود» ! و يا «زبانم لال! بعد از شما چنين و چنان مى‏شود» و يا ترتيب اثر دادن به هر چيز كه احتمال مرگ را دور كند و يا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنين دعاهايى كه با كلمه دوام خلود، جاويدان بودن مانند دام عمره، دام مجده، دامت بركاته وخلد الله ملكه يا خدا عمر يك روزه تو را هزار سال كند و يا صد سال به اين سالها! ...

هر كدام نشانه ديگرى از اين حقيقت است.

البته انكار نمى‏توان كرد كه افراد نادرى هستند كه از مرگ به هيچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مى‏شتابند اما تعداد آنها كم است و تعداد واقعى به مراتب كمتر از آنهايى است كه چنين ادعايى را دارند!www.zibaweb.com

اكنون بايد ديد سرچشمه اين ترس و وحشت از كجاست؟

اصولا انسان از «عدم» و «نيستى» مى‏هراسد.

از فقر مى‏ترسد، چون نيستى ثروت است.

از بيمارى مى‏ترسد، چون نيستى سلامت است.

از تاريكى مى‏ترسد، چون نور در آن نيست.

از بيابان خالى و گاهى از خانه خالى مى‏ترسد، چون كسى در آن نيست.حتى از مرده مى‏ترسد، چون روح ندارد.در صورتى كه از زنده همان شخص نمى‏ترسيد!

بنابر اين اگر انسان از مرگ مى‏ترسد به خاطر اين است كه مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نيستى همه چيز است.

و اگر از زلزله و صاعقه و حيوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نيستى تهديد مى‏كند .

البته از نظر فلسفى، اين طرز روحيه چندان دور و بيراه نيست، زيرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست، و جنس خود راهمچون كاه و كهرباست.

اما با «نيستى» هيچ گونه تناسب و سنخيت ندارد، بايد از آن بگريزد، و فرار كند، چرا فرار نكند؟

ولى در اينجا يك سخن باقى مى‏ماند و آن اينكه: همه اينها صحيح است اگر مرگ به معنى نيستى و فنا و پايان همه چيز تفسير شود، چيزى از آن وحشتناك‏تر نخواهد بود و آنچه درباره هيولاى مرگ گفته‏اند كاملا به جا و به مورد است.

اما اگر مرگ، را همچون تولد جنين از مادر يك تولد ثانوى بدانيم، و معتقد باشيم با عبور از اين گذرگاه سخت، به جهانى گام مى‏گذاريم كه از اين جهان بسيار وسيعتر، پر فروغتر، آرامبخش‏تر و مملو از انواع نعمتهايى است كه در شرايط كنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نيست، خلاصه اگر مرگ را نوع كاملتر و عاليترى از زندگى بدانيم كه در مقايسه با آن، اين زندگى كه در آن هستيم مرگ محسوب مى‏شود، در اين صورت مسلما چيز نفرت انگيز و وحشتناك و هيولا، نخواهد بود، بلكه در جاى خود دل انگيز و رؤيائى، زيبا و دوست داشتنى است.

زيرا اگر جسمى از انسان مى‏گيرد، بال و پرى به او مى‏بخشد كه بر فراز آسمان ناپيدا كرانه ارواح، با آن همه لطافت و زيبائى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مى‏كند.

اينجاست كه شاعرى كه اين طرز تفكر را دارد به حكيم دانشمند دستور مى‏دهد:

بمير اى حكيم از چنين زندگانى‏ 
كز اين زندگى چون بميرى بمانى!

سفرهاى علوى كند مرغ جانت‏ 
چو از چنبر آز بازش رهانى

مترس از حياتى كه در پيش دارى‏ 
از اين زندگى ترس، كاينك در آنى!

و نيز شاعر ديگرى با مباهات و وجد و سرور مى‏گويد:

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم‏ 
خوش آن دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم

چنين قفس نه سزاى من خوش الحانى است‏ 
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم

و ديگرى مى‏گويد:

مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك‏ 
دو سه روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم

خرم آن روز كه پرواز كنم تا در دوست‏ 
به هواى سر كويش پر و بالى بزنم

بالاخره شاعر ديگر به مرگ فرياد مى‏زند و او را به سوى خود دعوت مى‏كند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى‏ 
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

من از او جانى ستانم جاودان‏ 
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

اينجاست كه چهره مطلب بكلى دگرگون مى‏شود و مسأله شكل ديگرى به خود مى‏گيرد كه هيچ شباهتى با شكل اول ندارد.بديهى است، آن كس كه چنين برداشتى از مسأله مرگ دارد هرگز نمى‏گويد مرگ بى حاصل، بدون دليل، و يا مثلا از طريق انتحار و خودكشى، دريچه به آنچنان عالمى است، بلكه او به استقبال مرگى پرشكوه مى‏شتابد كه در راه هدف و آرمان پاك و آميخته با قهرمانى و فداكارى و شهامت باشد، مرگى كه انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختى به خاطر چند روز عمر بيشتر مى‏رهاند.

عامل ديگر وحشت از مرگ

جمعى ديگر نيز هستند كه از مردن وحشت دارند، نه به خاطر اينكه مرگ را به معنى فنا و نيستى مطلق تفسير كنند، و منكر زندگانى پس از آن باشند، بلكه به خاطر اينكه آنقدر پرونده اعمال خود را سياه و تاريك مى‏بينند، كه شكنجه‏هاى طاقت‏فرسا و مجازاتهاى دردناك بعد از مرگ را گويا با چشم خود مشاهده مى‏كنند، و يا لااقل چنين احتمالى را مى‏دهند.

اينها نيز حق دارند از مرگ بترسند، زيرا به مجرمى مى‏مانند كه از پشت ميله‏هاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مى‏رود، البته آزادى خوب است، اما نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار!

آزادى اينها هم از زندان بدن، يا زندان دنيا، نيز توأم با رفتن به سوى چوبه دار است، «دار» نه به معنى اعدام بلكه به معنى شكنجه‏هايى بدتر از آن.

اما آنها كه نه مرگ را فنا مى‏بينند، نه پرونده تاريك و سياه دارند، چرا از مرگ بترسند ! چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا؟ ... http://www.hawzah.net 

 

 

 

براي ديدن بقيه مقالات كليك كنيد