بهمن قره داغي , بيجار , كردستان , شعر , ادبيات, شعر نو , محقق , شاعر , ايران , گروسbijar,bijariran,kordistan,poem
بر گزيده اي از اشعار كردي كتاب ده لا قه ده ريا كليك كنيد
بهمن قره داغي محقق , نويسنده , شاعر
متولد : 1/7/1350 فوق ليسانس مديريت آموزشي
بهمن قره داغي , صاحب ذوقي است از تبار پاكان در ديار ادب خيز و اديب پرور كردستان, همان سرزميني كه محمد فاضل خان گروسي و حسنعلي خان امير نظام گروسي و علامه نامور ذوفنون , شيخ عبدالحسين فاضل گروسي را در خود پرورده است . آثار شيواي وي كه پرتوي از طبع لطيف و روحي ظريف و قلم رساي يك دبير فاضل بيجاري است , عامليي مي باشد براي خلق آثار هنري ساير افراد پر شور ديار كردستان مخصوصا" گروس . در تعداد زیادی از سایتها و وبلاگهای اینترنتی معتبر آثاری از بهمن قره داغی منتشر شده است .
برخی از آثار بهمن قره داغی:
- مجموعه شعر " نسيم ياد تو " نشر نهاوندي زمستان 1377
- ترجمه شعري جز, سي قران مجيد (1) . نشر تعاوني ايثارگران . زمستان 1379
- مجموعه شعر " فرداها فريا د ها" نشر امين . زمستان 80
- مجموعه شعر " گمان گيلاس و دهاني گس " نشر ژيار زمستان 82
- مجموعه شعر " ده لاقه ي ده ريا" . نخستين مجموعه شعر به زبان گروسي
زندگي ...
مهرگان
به عادتي باستاني
چشمي پاي پنجره كاشته بودم
تمام كوچه را
به انتظار عبور قاصدكي مرور مي كردم
صدايي سرد مرا گرم به خويش خواند !!
هنوز هيچ دري به خلوتم باز نكرده بودم
هزار قاصدك مرا به دردي تازه تسليت گفتند !!!
آسمان لبريز از كركس بود و من
آشفته
ساعتي بر جنازه ي فرداهايم زخم ريختم
هيچ كس مرا يك كلمه عاشق نبود
تنها به هر طرفم پاييز مي وزيد و زنم
دور سرم اسپند دود مي كرد و مي گفت:
- « شناسنامه ي پدرم را باطل كردند
امسال پروانه ها را كسي مادر نخواهد بود
رفتي كوپن خوارو بار اهورا را بگيري ؟»
- خوار و بار ...
راستي بروم
زندگي
نان ، شناسنامه ، شعر ... مي خواهد .
كتاب "ده لاقه ي ده ريا " اولين مجموعه شعر به زبان كردي گروسي
برووم به ياني بوونيم ( از كتاب ده لاقه ي ده ريا )
تو ره نج ته نيايي تو زه ر ده دوونم دواره ئيلمه ئيلمه پاييز وريد!
ئه لسه با برووم به ياني بوونيم ئتي ته ون ته نيايي تو ,
فروش نه يري ئو و شن هه وا پر له وه هاره ئا سمان رميايه وه سه ر زه مينا
ده وره ي چوماق و چه قوو چال كر يايه !
هه ر كارگه ري له ئه رق تيولي تير دوو !
ئوو شن خوا به ش كه ن ئو و شن ...
ئه لسه با برووم .
برووم به ياني بوو نيم ادامه اين اشعار
گزيده اي از آثار بهمن:
از مجموعه شعر نسيم ياد تو
شفق عشق
اي عشق سه بعدي شبابم در ذهن مني , ترا نيابم
در اين همه رد پا و تصوير پنهاني و مي دهي عذابم
روي از من و خود , نهان نمودي پس كي تو قدم نهي بخوابم
اي شكل تمام شادي من بر خيز و بيا بده جوابم
تا شور حضور سبز تو , گل هر لحظه اسير التهابم
در ذهن من است و من نيابم تصوير سه بعدي شبابم.
شمع شام
به حياط دل نشستم , كه به بام دل چو آيي
خبرت دهم به شادي , كه تو شمع شام مايي
زكدام سو تو آيي , كه نظر دهم به سويت
كه به بي قراري من , همه مرهمم شمايي
سر باغ عمر من هم , همه " اشك و آه و ماتم "
به اميد تو نشستم , تو بهار من , كجايي ؟
ز فراق مهرباني , سخني زلب نزايم
شكنم سكو ت دل را , تو اگر دمي بيايي
به گواه عمر رفته , پي سوز زخم هجرت
بجز از تو من نيابم , به خدا قسم دوايي.
عصمت نسترن
با ليلي اين زمانه ما نامرديم
اي دوست بيا , بيا كه مجنون گرديم
زخمي به ميان چشم ما گل بخشيد
ما وارث اين قبيله پر درديم
با عشق , اگر دلي ز ما مجنون گشت
ماعصمت نسترن كمي , كم كرديم
در باغ نياز ما خزان واويلاست
ما مرثيه خوان نوبهاري زرديم
عمري پي ديدن يكي آئينه
هر لحظه هزار مرتبه مي مرديم
از گريه آسمانمان سودي هيچ
چشمي نگشوده ما زجا پژ مرديم.
از مجموعه شعر گمان گيلاس دهاني گس
شعر هم مثل تو
شعر هم مثل من وقتي گرسنگي هاي گرم پروانه را بوسه مي ريزد
تبسم هاي دختر آيينه را پاره مي بيند آتش مي گيرد
چه همزادي به تقدير خويش شانس برده ام
در اين روزهاي بغض الود برفي
كه هيچ دهاني به سلامي
ستاره نمي ريزد
شعر هم مثل " تو " فرداهايي ست
كه مثل هميشه دوستش مي دارم.
باد
عاشقانه به فرداها دل مي سپرديم و
فريادمان را فريب مي داديم
تا شايد يكي از اين گله ابرها كه مي آيند به باراني بار دار باشد !
و ما همچنان دل مي سپرديم .... تا ديشب
يكي كه مثل خودم خوب مي شناسمش
صميمي تر از هميشه با من گفت :
هنوز هم به جست و جوي باد
تمام توان تو را مسافر مي بينم .
_ باد !
و كودكانه گريستم
آنقدر كه اسب چوبي ام را شكستند.
چو ن دوستت مي دارم...
چون دوستت مي دارم حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد
من زرد مي شوم
روسري زرد ت كه از كوچه عبور مي كند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بر ده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم
ديوار بايد ها
ديوار
اين ديوار لعنتي
سهم آسمانم را تنگ كرده
من ازين " هيچ آباد" هميشه
تنها آسمانش را دوست مي دارم با پروانه هايش
كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي گاه گاه من
گريه هاي بي هنگام مرا گواهي مي دهند
و گرنه سر تا پاي زمين را در من اگر بريزي غزلي نمي ارزد
كه تصوير غزالم را در من قاب مي گيرد
كاشكي اين ديوار ها , اين ديوارهاي لعنتي
در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد
آن وقت آسمان از آن من بود و چتري هميشه براي پر وانه ها
اين قسمت از مجموعه شعر " فرداها فريادها " آورده شده است .
فرداهايي زرد
... و ابتداي كوچه
كنار خلق تنگ عصر , دختركي
لطيف تر از نسيم
از نسل آيينه و رويا
گرفته , پژمرده , با بغض زخم ثانيه ها ,
در دامن زير تب پايدار تن خورشيد
با روزي بي روزنه
پريشان و شكسته
نشسته , كنار خلق تنگ عصر .
وچشم خاموش دخترك
قطره هاي روشن آيينه
شرم خواهش سهم خويش
ورنج فريب اسطوره اي
سراب هميشگي فردا !؟
و بلوغ دلتنگي كنار خلق تنگ عصر
و عبور كسان بسيار
_ جمعيت روباتها _
حوالي تبسم شكسته ي دخترك
كنار خلق تنگ عصر .
و حضور هذيان هميشگي
_ سهم سبز لبخند بشر !
در پنجه هاي خونين _
و سوزش زخم هميشگي نسل دخترك ,
گل داده در تمام تنم
و كوچ خورشيد و اضطراب فردا
فردايي زرد فردا هايي زرد
فرداهايي زرد ....
نگفتمت مگر !
نگفتمت مگر !
هزار شب , شعر نوشتم و شاعر نشدم
اما نشان رد پاي سبزت ,
در كوچه باغ بلوغ رويا
هزار شب , شاعرم كرد !
نگفتمت ...
تا شايد طلوع ترانه اي
( به احمد شاملو و شعرهاي نسروده اش)
مگر كدام مادر , دوباره مي زايدمان كه بايد ,
به هق هق گريه
غروب و غربت و دلتنگي
تكرار تعفن تنهايي ...
اين همه كرنشمان بايد تا شايد
طلوع ترانه اي آغاز گردد .
مگر كدام مادر ,
دوباره مي زايدمان كه باد
در اين حجم فرصت نا برابر
از گلستان آتش و خون بغض و بهانه
و ميان اين " ربذه " اينهمه دام و دار
اينهمه حقارت
سهم " بودنمان " را برداريم .
خداي را خسته ام
خسته از فريب فردا هايي ديگر
از اينهمه بي شباهتي
نابرادري كه برابري اينجا ,
تنها و تنها
در شمايل شمارگان نفسهاي ماست .
به هنر مند بلند آوازه ايران , شهرام ناظري
از مجموعه شعر"گمان گيلاس دهاني گس "
آن سالها كه هنوز دهانم بوي باران مي داد
از پدر كه پرواز نكرده بود
هرصبحگاه صميمي آوازي دلنواز مي شنيدم
به عادتي زلال .
يادش سبز پدر , آسماني ترين مردماني بود كه مي شناختم
آبروي بيابان بود , وقت سفر ,
مادرم مي گفت : دستش پر از پينه بود و
خورجين خستگي اش بر دوش
امروز با هشتاد فصل فاصله هنوز رنج مقدس او
ميراث ماندگاري ست بر بازوان باور خويش
حالا مي فهمم آن آواز آشنا را , شما
به حنجره اش ريخته بودي .
آوازي برايم بخوان
آن عادت زلال را , عطش دارم .
به دكتر علي شريعتي مزيناني
كجائي مرد ؟
" ابوذر " رفت و در كتفم, " كوير " ديگري گل كرد
تنم تاول زد از تزوير , زور و زر , كجائي مرد ؟
كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي
نشسته چو ن سيه ابري , درين سال سراسر زرد
نمي بيني مگر,تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا
"ابوذر" خواهد و مردي, كه فريادي كشد از درد
قلم حتي صليبم شد, ولي آئينه مي داند
كه مي آيي , بيا خورشيد شبهايم , بيا برگرد
كه در دلهايمان داغ , هنوزم بردگي , اما
" مزينان" يك تن ديگر , جهان پر گشته از نامرد .
مقاله بررسي مولفه هاي مديريت مشاركتي (از بهمن قره داغي)
لطفا " نظرات خود در مورد مطالب اين پيج را به ايميل زير ارسال فرماييد
b_gharehdaghi@yahoo.com : E-mail
آدرس وب :www.Bijariran.com/bahman.htm